سکّان دار

ده ها راه، صد ها، هزار ها، و من مانده ام، درمانده ام. چه کنم که نکرده باشم؟ به کدامین راه قدم بگذارم؟ حقیقت را در کدامین وادی جستجو کنم؟ خسته از حیرت من، خسته از ندانستن من. خسته از بی یاری، خسته از ناکامی، خسته از نادانی. خسته ام. خسته تر از من چه کسی است؟ مانده ام، مانده تر از من چه کسی است؟

آه . . . ستاره ها، ستاره ها، چه خوش می درخشند این ستاره های آسمان. و چه نعمتی هستند در این بیابان. باید بروم، باید راه بیفتم، باید به کمکشان، راه را بیابم. اما نمی توانم، می ترسم. بیابان تاریک مرا می بلعد. کفتار ها، کفتار ها، آنان که سیاهی وحشت انگیزشان، دلم را می لرزاند و توان پیمودن راه را می کُشد. پس ماه کجاست؟ کجاست تا نور پاکش لشکر تاریکی را عقب براند و مسیر مرا از وحشت تهی؟ کجاست ماه تا بشوید هرآنچه پلیدی است و روشن کند هر آنچه تاریکی. خسته ام. خسته از حرف تو و صحبت او. خسته از راه دراز. خسته از همسفر و شهر و دیار. خسته از بی یاری، خسته از ناکامی. نازنینم، تو بگو کی آیی؟

 آخ، پاهایم. سرما، سرما، این سرما آخرش مرا می کشد. این سرما آخرش جان مرا می گیرد. این سرما پای رفتنم را می خشکاند. این سرما، این سرما، این سرما، آخرش مرا زمین گیر می کند.

خورشید، خورشید، خورشید، کجایی خورشید؟ بتاب بر ما. بتاب بر این زمین فسرده ی یخ زده. جان های ما، تو را می خواهد، تو را می خواند. به گرمای خویش زمستان عمرمان را بهار کن، بهار کن، بهار.

سرزمین دلم، آه، سرزمین دلم، خشک، سوزان، بی آب، لم یزرع، پر از هیچ. و من سال هاست که مسافر سرگردان این سرزمینم. نه آبی که عطش جانکاه خویش فرو نشانم. نه درختی که زیر سایه اش اندکی جان بگیرم. نه رودی که در آن پلیدی وجود خویش بشویم. چه دل است این دل من؟

باران، باران جان، باران یکتا، باران زندگی بخش، رحمی. باران من، رحمی. ببار بر من. ببار بر سرزمین دلم. ببار بر بیابان روحم. زنده کن مرا. زندگی بخش جان را. زنده کن ما را. آه ببار باران، ببار. من آمده ام. من آماده ام .آمده ام تا در زیر بارش عظیم تو تن بشویم. آماده ام تا به قطرات روح بخش تو، فصل خشک روحم را بهار کنم. بهار کن مرا. ببار، ببار. سبز کن مرا. ببار، ببار. زنده کن مرا. ببار، ببار. آه، باران، باران زندگی من. مرا فتح کن. سرزمین دلم، جانم، روحم، از آن تو، برای تو، مِلک طِلق تو. مرا فتح کن. بُگذار تا قطراتت که چون به هم بپیوندند، رودی خروشان بسازنند. پُر کنند تمام سرزمین دلم را. تمام حفره های تاریک روحم را. تمام دهلیز های مرگ را. مرا فتح کن. من در برابر لشکر عظیم قطرات تو، هیچ مقاومتی نخواهم کرد. وجب به وجبِ خاک این سرزمین را، بی چون و چرا تقدیم تو خواهم کرد. می بینی، من سند سرزمین دلم را به نام تو کرده ام. بی تو من هیچم، هیچ. بی تو من، پوچم، پوچ. این سرزمین، از آن تو، برای تو، تقدیم به تو. فرمانروای دلم باش. پادشاه جانم باش. بُگذار رعیّت تو باشم. رعیّتی باشم در سرزمینی که خود گلستانش کردی. در کالبُدی که خود روحش دادی. در مُردابی که خود دریایش ساختی. من چه بودم جز تاریکی، جز زمستان، جز بیابان. بُگذار رعیّت تو باشم. تنهایم نگُذار. حال که زنده ام کردی، رهایم نکن.

تو که نمی خواهی این سرزمین دوباره بیابان شود. تو که نمی خواهی این دریا دوباره مُرداب شود. تو که نمی خواهی این بهار زمستان گردد. تو نباشی، من کجا توانم که در برابر لشکر عظیم تاریکی، تاب بیاورم؟ فتح می کنند مرا. زمستانم می کنند، می خشکانندم. فرمانروایم باش. هدایتم کن. راهم ببَر. راهم بنُما .حال که زنده ام کردی، نمیران. حال که تشنه ی مَحبّتت کردی، سیرابم کن. حال که رعیّتم کردی، پادشاهم بمان. حال که رعیّتم کردی، پادشاهم بمان.

مسافرم، مسافرم. طوفان در راه است، باشد. موج های عظیم، باشد. چه غم، من مسافر کشتی امن تو ام. تو سکّان دار باشی، هیچ خیالی نیست. تا تو سکّان دار باشی، کشتی جان من، از تمامی طوفان ها، تمامی موج های عظیم و تمامی گِرداب ها نجات خواهد یافت. من مسافر کشتی امن تو ام. تو که سکّان دار باشی، جز ساحل نجات، جز سرزمین سعادت، چه چیزی انتظار مرا می کشد؟

 امّا . . .  قولی به من بده. بُگذار تا در کشتی تو ام، قولی از تو بگیرم. بُگذار تا قول بگیرم، آن هنگام که مرا در ساحل نجات پیاده کردی، اجازه دهی تا باز هم در کنار تو باشم. اجازه دهی تا باز مسیر با تو بپیمایم. که خود خوب می دانی اگر رهایم کنی، حتّی در ساحل نجات نیز بی تو، بی راهنمایی تو، بی فرمانروایی تو، نخواهم توانست قدم از قدم بردارم. من حتّی در سرزمین سعادت نیز، محتاج لطف لحظه به لحظه ی تو ام. محتاج نگاه مهربانانه ی تو. محتاج حکمرانی تو. مهربان من، مهربانیت را سپاس. دلدار من، دلبریت را سپاس. محبوب من، حبّ فزاینده ات را سپاس. پادشاه من، رعیّت نوازیت را سپاس. ای سکّان دار، سکّان زندگی من تقدیم تو باد. بی هیچ سخن، بی هیچ امّا، بی هیچ اگر، بی هیچ، تقدیم توباد. ای ماه، ای خورشید، ای باران، ای کشتی نجات، ای پادشاه، ای سکّان دار، سپاس، سپاس، سپاس.

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع                                                شب نشین کوی سربازان و رِندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست                                            بس که دربیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته ی صبرم به مقراض غمت بُبریده شد                                               هم چنان در آتش مِهر تو سوزانم چو شمع

در میان آب و آتش هم چنان سرگرم توست                                              این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست                                                 ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است                                               با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

هم چو صبحم یک نفس باقی است با دیدار تو                                            چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع



یک یادداشت بگذارید

کلیه حقوق معنوی این سایت متعلق به شبکه دررنت می باشد Back to top