امیر عشق

دکلمه 

پنجره ی دلم را رو به باغ خیال گشوده و غرق در افکار خود بودم.از بی وفایی زمانه به ستوه آمده بودم. گویی بغض بر گلویم چنگ می انداخت . با خود می گفتم چرا همیشه نشسته‌ایم و پشت هم برایش «باید» بافته‌ایم. لیست بلند بالایی از «باید»ها ساخته‌ایم تا او بیاید و همه‌ را به تنهایی بر دوش کشد و تمام درد‌های جامعة بشری را به تنهایی مداوا کند و تمام انتظارات ما را برآورد.
هر وقت از دنیا خسته می‌شویم، هر وقت مشکلی آزارمان می‌دهد، فارغ از این‌که چقدر بزرگ یا به کجا مربوط باشد، آهی می‌کشیم و می‌گوییم: «آقا می‌آید و همه مشکلات را حل می‌کند.»، «آقا که آمد باید فلان شخص را فلان کند»، «آقا که آمد باید این کار را این طور درست کند» و هزاران جور جملة دیگر.


هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید جایی به خود گفته باشم«آقا از من چه انتظاری دارد؟«

آیا زمان آن نرسیده است که از خود بپرسیم «او از من چه انتظاری دارد؟«

شاید اگر او را بشناسم، انتظاراتش هم برایم شناختنی شوند.

او منادی عدالت است؛ پس از من انتظار دارد، در سرزمین کوچک زندگی ام، به هیچ کس ظلم نکنم؛ حتّی به خودم.

او امام قیام است؛ پس از من انتظار دارد آماده قیام باشم و گوش به زنگ حادثه. نه این‌که جمعه‌هایم را در تب و تاب دنیا در رختخواب فراموشی و بی خیالی به ظهر بسپارم .

 او امام تکامل بشریت است؛ پس از من انتظار دارد در جادة تکامل و صعود راه بسپرم نه در بیراهة نقصان و نزول.


او ساقی زلال‌ترین آب آفرینش است؛ پس از من انتظار دارد پیالة کوچکم را از گندابة هر بیغوله‌ای پر نکنم و به آلودگی هر فرهنگی در نیالایم.

نمی‌دانم تا کی در این حال و هوا می‌مانیم؛ اما می‌دانم تا خودمان نخواهیم و ندانیم که چه باید بخواهیم، تا دنیا دنیاست، بشر روی آرامش را نخواهد دید.

پس قلم را در دست میگیرم و می نویسم

می نویسم، برای روزهایی که عطر عدالت، کوچه های دلتنگی را لبریز کند .

به امید روزی می نویسم که یک بار دیگر، صدای دلنشین بلال، از مأذنه های شهر بلند شود و خستگی را، از تن منتظران بزداید.

به امید روزی می نویسم که پیچک های عاشق، از روشنای پنجره ها بالا روند و دست در دست ابرها با آسمان پیوند بخورند.

آقای مهربان! هزار و این همه سال است که خنده ها، از لب ها گرفته شده و کوچه های امید، در حسرت یک بهار ماندگار تکیده. احساس ها در خود فراموشی خاموش می شود، وقتی که پرچم های رنگارنگ تزویر، بر فراز ویرانی های تمدّن در اهتزاز باشد.


جهان در تپش آمدنت به لرزه درآمده است.

اهل زمین، ثانیه شمارها را مرتب نگاه می‌کنند.

یک منجی، فقط یک منجی است که می‌تواند آنها را از درد و رنج و غم خلاصی بخشد.

دل‌ها در غربت خاک، غریبه و تنها جان می‌دهند.

ماهیان قلب‌ها خشک‌سالی محبت و مهربانی را تاب نمی‌آورند.

چشم‌ها چشمه‌های خشکی شده‌اند که کمتر به اشک شوق می‌اندیشند که گریه‌های فراق، آنان را امان نمی‌دهد.

تشنگی بر اعماق و ریشه این دیار نفوذ کرده .

هر روز که عرش از صدای ضجه ستم‌دیدگان به لرزه درمی‌آید، زمین، چهار ستونش فرو می‌ریزد.

لرزش بر اندام آدمیان افتاده.

قدم‌هایشان سست شده، ایستاده‌اند؛ اما غبارهایی را می‌مانند در هوا.

هستند؛ ولی گویی کسی جز خودشان نیست!

نیستند؛ ولی چنان در خویش حل شدند که گویی هستی، جز آنها نیست.

خندانند؛ ولی در اعماق روح خویش چیزی ندارند جز اشک و عذاب.

گریانند؛ ولی نمی‌دانند بهانه این همه سختی و اشک چیست؟!

فضا، زمین، زمان، آسمان، دریا، انسان و هر آنچه در هستی است، در خلاءی عظیم غوطه‌ور است. همه چیز در حال غرق شدن و از بین رفتن است.

همه چشم به نجات دهنده‌ای دوخته‌اند که دست‌های رها و خالی را بگیرد و از این فضای در حال سقوط نجات بخشد. تو می دانی، بسیار سخت است که باشیم و از نیامدنت گلایه نکنیم. سخت است که تو را برای چهار فصل امید، نخوانیم و در خود بپوسیم.

در روزگاری که پرستوها، از سرزمینِ وجودشان کوچ می کنند و تحمل سوز تازیانه های فراق را ندارند، جان می کَنیم. دریاها در رکودی به وسعت یک باور، می میرند و از دلِ دریاها مرداب ها جان می گیرد.

سخت است؛ سخت است هر روز چشم بگشایی و خورشید را ببینی که طلوع کرده، بی‌آنکه خبری از آمدن تو آورده باشد.

سخت است هر روز به سرخی غروب بکشانی و در تیرگی شب فرو روی، بی‌آنکه به آرامشش دست‌یابی.

سخت است تا آخر هفته روز شماری کنی و روز هفتم بلند شوی و باز هم هیچ کس را در آن سوی جاده نبینی.

سخت است پنجره را باز کنی و به دور دست‌ها خیره شوی و هیچ چیز جز چشم‌های منتظر کاج‌ها نبینی.

جاده‌های کشیده شده تا آن طرف انتظار. چشم‌های خیره شده به روبه‌رو …‌.

پنجره‌های گشوده شده، فریادرسی را می‌خواهد که خواب ستم و بی‌عدالتی را بر آشوبد.

سواری را می‌خواهد که منتظرانش او را از پشت شیشه‌های به شوق آمده، ببینند.

جهان تو را می‌خواهد

 

ای عابر بزرگ! شانه های زخمی زمین، گام های مهربانت را می خواند و تو نیستی.

پنجه های خون آلودِ خورشید، شکوه لبخندهایت را می نوازد و تو نیستی.

گلوی مجروح رود، ترانه های آمدنت را می سراید و… نه! تو جایی پشت دیوارهمین زمین ایستاده ای و نمی آیی؛ شاید از این همه دیوار، دیواری که آجرهایش با گناهان تک تک ما، همین به ظاهر شیعیانت، ساخته شده،دلت گرفته است و پای آمدن نداری.

آخر تو همزاد پنجره ای، همنفس دریچه های باز، همشانه ی باران، هم آغوش آسمان.

تو تنفس دیگر باره ی زمینی.

تو می آیی تا بدانیم که عدالت واژه نیست؛ یک باید است که حتماً اتفاق می افتد.

تو می آیی تا عدل را بین مردمان خاک آلود پایین شهر و مردمان شیک بالا شهر، مساوی قسمت کنی.

من ایمان دارم که آن روز، این شهر منتظر، شکوه آمدنت را با سر خواهد دوید.

پس بیا و با طلوعت، صبح صادق را معنا کن؛

تا روشن ترین کلمات ایمان، بر دفتر ذهن جهان بروید.

بیا! تا کفش های خاکی «عبودیّت» ما، به شهر آسمانی «یقین» برسد.

بیا و کتاب زمان را ورق بزن.

بیا و دستان یخ بسته ام را بگیر تا از آوار روح ویران شده ام، انسانی بسازم از آن گونه که باید.

امیر عشق، امیر عشق کائنات، آسمان آبی دلدادگی، بر ما بتاب که در تیرگی خاک، بی‏آفتاب یاد تو، پامال عبور روزهاییم و تنها عشق است که می‏تواند در تعریف تو، قد راست کند. بیا که عشق تو، هول قیامت و سکرات مرگ را بر ما آسان می‏کند.
بیا مولا، بیا و این ویران دل را از نو بساز، بیا و این موی پریشان را از نو نواز، بیا قلب مرا مملو از عشق کن، بیا ادای حدیث دمشق کن. بیا مولا. . . 



یک یادداشت بگذارید

کلیه حقوق معنوی این سایت متعلق به شبکه دررنت می باشد Back to top