شهادت امام صادق ع

بسمه تعالی و بذکر ولیه

چرا مذهب شیعه را “جعفری” می نامند؟

چرا ما شیعیان را پیروان مذهب جعفری می‏خوانند؟ در میان امامان دوازده گانه شیعه ‏چرا مذهب ما به ایشان انتساب یافته است؟ با توجه به این که ‏امام جعفر صادق علیه السلام ششمین امام شیعه هستند مگر پیش از ایشان ‏وضعیت ‏شیعه چگونه بوده و به عبارت دیگر چرا مذهب شیعه علوی یا حسنی یا حسینی یا سجادی و یا باقری نامیده نشده است

در مورد دلیل این نامگذاری با توجه به اینکه در این مورد ظاهرا سندی از معصومین در دست نمی باشد ، نظریات مختلفی مطرح شده است که در اینجا به برخی از انها می پردازیم:

نظریه اول:

«شیعه» به افرادی اطلاق می‌شود که علاوه بر اینکه به امامت و جانشینی بلافصل امیرالمومنان (ع) بعد از رحلت پیامبر(ص) اعتقاد دارند به امامت یازده فرزند آن حضرت نیز معتقد هستند و به این گروه شیعه اثنی عشری، امامیه و جعفری مذهب نیز اطلاق می‌شود.
پیدایش شیعه و اطلاق این نام به گروهی خاص (یعنی پیروان امیرالمومنان (ع)) طبق روایات و گزارشات تاریخی مستند به دوران زندگی و حیات حضرت رسول اکرم(ص) برمی‌گردد.
جابر بن‌عبدالله انصاری، یکی از صحابی رسول مکرم اسلام(ص) نقل می‌کند؛ ما در خدمت پیامبر بودیم، علی‌بن‌ابی‌طالب (ع) وارد شد، ‌آنگاه پیامبر(ص) با اشاره به علی (ع) فرمودند: و الذی نفسی بیده ان هذا و شیعته هم الفائزون یوم القیامه. سوگند به کسی که جانم در قبضه قدرت اوست، همانا این مرد(علی) و پیروانش در روز قیامت البته از رستگاران خواهند بود؛ و در جای دیگر می‌فرماید: یا علی تو و شیعیانت در بهشت هستید.
چرا به شیعه، مذهب جعفری اطلاق شده است؟
بعد از رحلت پیامبر اکرم(ص) و در دوره حکومت خلیفه اول و دوم نوشتن حدیث و حتی نقل آن ممنوع شد و این عمل حدود یکصد سال ادامه یافت تا اینکه در دوره امامت امام باقر(ع) که در ایام خلافت عمر بن عبد العزیز اموی بود، ممنوعیت کتابت و نوشتن حدیث برداشته شد، و از طرفی هم به خاطر درگیری خلافت به مسائل دیگر فرصت مناسبی برای امام باقر(ع) و شاگردان آن ایجاد شد تا اخبار و روایات وارد شده از پیامبر(ص) و دیگر امامان جمع آوری و توسعه دهند و این امر در دوره امام صادق (ع) به اوج خود رسید.
یعنی در دوره‌ای که از ۱۱۴ تا ۱۴۸ هجری زمان حیات امام صادق (ع) پایه فکری نظام تشیع در زمان پیامبر (ص) و ائمه پیشین طرح‌ریزی شده بود، مستحکم گردید؛ امام صادق(ع) از فرصت به دست آمده و مناسب سیاسی موجود، که در نهایت موجب انتقال خلافت از امویان به عباسیان شد، و با ملاحظه نیاز جامعه و آمادگی زمینه اجتماعی دنباله نهضت علمی و فرهنگی پدرش امام باقر(ع) را گرفت و حوزه وسیع علمی بزرگی به وجود آورد و در رشته‌های مختلف علوم عقلی و نقلی آن روز را به شاگردان بزرگی هم چون هشام بن‌حکم، محمد بن‌مسلم و جابر بن‌حیان آموخت که علاوه بر استحکام پایه اعتقادی شیعه موجب توسعه و گسترش آن هم شد.
لذا در این دوره تکیه اصلی شیعه بر امام صادق (ع) بود و اکثر روایات را از آن حضرت اخذ می کرد  و در این تاریخ، تشیع دارای شناسنامه شد و به صورت یک مذهب رسمی به نام امام صادق(ع) مزین گردید.
دوران امامت امام صادق(ع) نقطه عطفی در نهضت تشیع و زمانی بسیار حساس برای این مکتب بوده است؛ چرا که این دوره، دوره‌ای است که مکاتب و مذاهب مختلف در شرف شکل‌گیری بودند.

از طرفی مذاهب اهل سنت و از طرفی گروه خوارج و مرجئه و قدریه و نیز گروه های منشعب شده از شیعه مثل کیسانیه، و دیگر گروه ها درحال شکل گیری و یا فعالیت بودند؛ لذا برای تفکیک این مذهب با مذاهب دیگر، پیروان این مکتب که در مکتب جعفری و حوزه درس آن حضرت تربیت یافته بودند، به این نام و عنوان شهرت یافتند؛ چرا که اطلاق شیعه در دوره امام صادق (ع) معنای وسیعی داشت.
بنابراین در دوره امام صادق(ع) آن حضرت با تربیت شاگردان و فرستادن آنها به مناطق دیگر و جمع آوری و تدوین و استحکام بخشیدن به عقاید و فقه تشیع و نشر آن توسط شاگردان تربیت یافته و نیز برای تفکیک از دیگر فرقه ها و گروه هایی که در این دوره فعالیت داشتند، شریعت اسلام و آیین محمدی (ص) در چهره مذهب تشیع که هم زمان با پیامبر (ص) گرفته بود، شکل و انسجام فکری محکم‌تری یافت و طرفداران آنان به نام شیعه امامی و شیعه جعفری شهرت یافتند و امام صادق به رئیس مذهب مشهور شد و فقه شیعه امامی را منسجم ساخت؛ به عبارت دیگر مذهب اهل بیت به نام مذهب جعفری معروف شد.”[۱]

خلاصه:

بنابراین این نظریه معتقد است به علت تربیت شاگردان فراوان و همزمانی این دوران با شکل گیری مذاهب مختلف در اسلام، مکتب تشیع را “جعفری” نامیده اند .

˜ ˜˜˜˜˜˜˜˜˜˜˜˜˜

نظریه دوم:

شاید راز بسیارى از شکست‏هاى فردى و اجتماعى مصلحان در طول‏ تاریخ همین بوده که طرح جایگزین نداشته‏ اند . امام جعفرصادق(ع) در مسیرتکاملى حرکت‏ شیعه گام دوم را برداشته ‏بودند. یعنى پس از آنکه مردم بر اثر مجاهدت‏هاى امامان پیشین به‏ ناصحیح بودن مذهب رسمى و دیگر اندیشه‏هاى منبعث از آن و نیزحرکت‏هاى سیاسى مبتنى برآن در سالهاى گذشته پى بردند آماده ‏بودند تا طرح جایگزین مکتب اهل ‏بیت را دریافت کنند و امام ‏صادق(ع) همان بزرگوارى است که با توجه به یک موقعیت استثنایى‏ تاریخى طرح جایگزین شیعه را به هنگام ارائه کرد و امامان دیگربه شرح و بسط ابعاد آن پرداختند.

دوره امامت ‏حضرت که از سال ۱۱۴- ۱۴۸ ه. ق هجرى‏ ادامه یافت. یکى از شرایط بحرانى تاریخ اسلام است زیرا که بنیان حکومتى یکصد ساله فرو می  ریخت و بنیان حکومت‏ پانصد ساله‏اى پى‏ریزى مى‏شد و همت اصلى سران حکومت تازه ، سرکوب ‏مخالفان بود. مثلا توجه کنید که از سال ۱۳۲ که رسما حکومت‏ عباسیان آغاز شد تا سال‏۱۳۷ هجرى سردمداران آن از هیبت و عظمت‏ یکى از بزرگترین سرداران خود یعنى ابومسلم خراسانى هراس داشتند و تا او را با حیله و فریب نکشتن )احساس آرامش نکردند وامام صادق(ع) با توجه به این فضا، پایه‏هاى فکرى نظام تشیع یا طرح جایگزین را بنا نهاد.

به گواهى جنگهاى سه گانه‏ امیر المومنین على(ع) با ناکثین، قاسطین ومارقین، مى‏توان پذیرفت که جامعه اسلامى دچاربحرانى عمیق شده بود: بحرانى که در تبدیل خلافت‏ به ملوکیت‏خود را نشان داد و خاندان بنى‏امیه که بیش از این در میان مسلمانان ‏جایگاهى نداشتند و طلقاى(آزادشدگان) پیامبر(ص) در فتح مکه ‏بودند، با موقعیت‏ سنجى سیاسى به اقتدار رسیدند و حکومتى ۹۰ساله را بنیان نهادند. سیاست عرب‏گرایى امویان مخالفت‏هایى در جهان اسلام را در پی داشت و تحلیل‏گران یکى ازعلل سقوط این سلسله را همین سیاست مى‏دانند)

امویان با توجه به سابقه ناشایست ‏خود در میان امت اسلامى ‏جدى‏ترین رقیب خویش را بنى‏هاشم و علویان مى‏دانستند و براى‏ بى‏مقدار نشان دادن رقیب به هر حربه‏اى متوسل مى‏شدند. از جمله به‏ ساختن احادیث و روایاتى دست ‏یازیدند تا حسن سابقه بنى‏هاشم وعلویان را که بویژه در سایه فداکارى‏هاى حضرت على(ع) به اعتبارى ‏فوق تصور دست‏ یافته بودند ، بیالایند.

جاعلان حدیث ، نخست‏ به جعل روایاتى در مذمت ‏حضرت على(ع) پرداختند. و در مرحله دوم از اختلاف میان خلفا و امام‏على(ع) هر آنچه نیکى و سجایاى اخلاقى بود به رقیبان آن حضرت‏ نسبت داده ، در برابر هر فضیلتى که در امام وجود داشت ‏احادیثى را درباره فضیلتى مشابه براى رقیبان جعل کردند  تا آنچه امام على(ع) بدان‏ها ممتاز بود عادى جلوه کرده ، درنهایت همانند یکى از اصحاب پیامبر(ع) تلقى شود نه بالاتر و درمقام خلافت هم خلیفه‏اى چونان دیگران معرفى شود که حتى به‏ سیاست‏هاى زیرکانه روزگار (حیله و مکر و فریب)  آگاه نیست)

امویان به این نیز اکتفا نکردند و به سب امام على(ع) بر منابر ، در خطبه‏ها و پس از هر نماز فرمان دادند که تا پایان ‏حکومت آنها به جز مقطع کوتاه خلافت عمربن عبدالعزیز (۱۴)(۹۹ تا۱۰۱ هجرى) باقى بود.

شایان توجه است که حمله به ابوطالب و تشکیک در ایمان او به انگیزه کاستن از شان و مقام امام علی (ع )، طرح ریزی شده بود ( در مقایسه با کفر ابوسفیان که تا فتح‏ مکه و به اجبار، ایمان نیاورد .) به گفته یکى از محققان، اگر ابوطالب، پدرحضرت على(ع) نبود هرگز مورد تهاجم قرار نمى ‏گرفت. علاوه ‏براین در عرصه اجتماعى پس از صلح‏ اجبارى امام حسن(ع) علویان ظاهرا از صحنه سیاسى جامعه‏حذف شدند. هرچند امام با زیرکى بند هایی را در صلح نامه گنجانده بود که از آن طریق ماهیت ‏ متظاهرانه  معاویه را بر جامعه ‏آشکار می ساخت. بند هایی  چون توقف اذیت و آزار شیعیان على (ع ) و امتناع معاویه از تعیین ‏جانشین ، دوماده مهم این صلح نامه بودند که با معاویه با زیر پا گذاشتن این بند ها، چهره واقعى خود را نشان داد.

هنگامى که حجربن عدى یکى از شیعیان امام على(ع) توسط ماموران ‏معاویه به شهادت رسید موجى از مخالفت‏ با سیاست‏هاى معاویه به‏ وجود آمد که از آن میان مى‏توان به پاسخ تند امام حسین(ع) به نامه ‏معاویه اشاره کرد.)

همچنین انتصاب یزید به جانشینى نیز پیامدهاى جدى به همراه داشت‏ و معاویه فقط با زور و شمشیر و تهدید توانست‏ ‏براى یزید بیعت بگیرد.  معاویه باوجود شخصیت‏هاى مطرحى چون امام حسین(ع) در میان‏امت اسلامى یزید را به مدارا با ایشان ترغیب‏ کرد)

امام حسین(ع) با درک صحیح این موقعیت در شرایطى که به نظرمى‏رسید خلافت در دست امویان به سلطنت تبدیل شده و آنان از هر وسیله‏اى از جمله دین براى نشان دادن مشروعیت‏ خود سود می  برند، با مشروعیت ذاتى خود به عنوان نواده بنیان گذار دین اسلام ‏ ‏توانست رویاروى مشروعیت‏ خود ساخته امویان بایستد و با سخن ونهضت‏ خود به اصلاح امت ‏بپرازد. همان که هدف امام(ع) بود.)

.تاثیرسریع قیام امام‏حسین(ع) را در رفتار جانشین یزید می توان یافت ، درسال ۶۴ هجرى معاویه دوم تنها چهل روز حکومت کرد و در خطبه‏اى اعلام نمود که پدر و جد او غاصب خلافت‏ بودند و خود استعفا کرد.)اما این تازه آغاز کار بود. جامعه اسلامى به تدریج متوجه ظلم و ستم بنى‏امیه ‏شد و شورش‏ها به راه افتادند. شورش‏هاى‏ توابین در سال ۶۵و۶۶ هجرى به خونخواهى امام حسین(ع) ، مختار ثقفى در۶۷ هجرى و پیروزى او و قصاص قاتلان امام حسین(ع) و یارانش و نیز شورش‏هاى دیگر در نقاط گوناگون جهان‏اسلام ، معادله را به نفع بنى‏هاشم تغییر داد

در واپسین سال نخستین سده اسلامى خلیفه نجیب اموى عمربن‏ عبدالعزیز براى نخستین بار دستور داد تا سب امام على(ع) برمنابر و در خطبه‏ها حذف شود و فدک دوباره به بنى‏هاشم و علویان‏ بازگردانده شود)

نهالى که امام حسین(ع) با خون خود آبیارى‏ کرده بود اینک به ثمر نشسته و زمان بهره بردارى از آن فرا مى‏رسید. اینک به اختصار وضعیت‏ بنى‏هاشم را پس از شهادت امام حسین(ع) پى‏مى‏گیریم:

نخستین جرقه‏هاى اختلاف در میان بنى‏هاشم احتمالا پس از شهادت امام ‏حسین(ع) رخ داد. آن هنگام که گروهى مشهور به کیسانیه معتقد به ‏امامت محمدحنفیه شدند که از نظر سنى از امام سجاد(ع) بزرگتربود و به عنوان عالمى علوى مورد احترام مردم    مختار در شورش‏ خود معتقد بود که به اجازه او قیام کرده است. محمد حنفیه ‏در سال ۸۱ هجرى ‏درگذشت. و گروهى به سراغ پسرش ابوهاشم رفتند و امامت او را معتقد شدند که تا سال‏۹۹ هجرى زنده بود و در این ‏سال به هنگام مرگ بنابر روایت جعلى بعدى توسط بنى‏عباس ابوهاشم‏ که فرزندى نداشت امامت را به محمدبن على‏بن عبدالله بن عباس ‏واگذار کرد. و امامت این گونه از علویان به عباسیان منتقل ‏شد.

همزمان با گسترش دعوت عباسیان که شعار خود را «الرضاء من آل‏محمد» قرار داده ،به دستور ابراهیم امام از افشاى نام واقعى‏ امام و رهبر پرهیز مى‏کردند، واژه “آل محمد” که عنوان ویژه ‏تیره علوى بود به کار عباسیان آمد.  ابراهیم امام با بررسی  ازوضعیت ‏شهرها به آمادگى ایرانیان براى قیام  و نیزعلاقه آنان به اهل‏بیت علیهم السلام پی برد)با توسل جستن به واژه ” آل محمد” بنی عباس موفق شدند حقیقت را کتمان کرده  ،مردم را فریب دهند. ولی  بعضى‏از بزرگان همراه این نهضت مانند ابوسلمه خلال به این فریب پى‏برده ، به جرم هوادارى از خلافت علویان اعدام شد.

یکى از علل واقعى مخالفت امام صادق(ع) با قیام زید بن على‏بن الحسین(ع) براساس روایاتى در این زمینه ، پیش از هرچیزى فضاى نامناسب آن قیام بود که بسیارمورد سوء استفاده عباسیان قرار گرفت: مزار یحیى بن زید در خراسان قبلا از سوى ابراهیم امام به عنوان منطقه ‏نفوذ تبلیغاتى مطرح شده بود و احتمال تشویق زید به قیام وخونخواهى از سوى داعیان عباسى احتمالى است که نمى‏توان به ‏سادگى از آن گذشت. زیرا شهادت یحیى در خراسان به سال‏۱۲۶ هجرى‏ درشورش عباسیان و سقوط امویان در خراسان ، مهم ارزیابى شده‏ است.)

استقرار حکومت عباسیان ، امت اسلامى را دچار تحولى تازه کرد وبنیان حکومتى ۹۰ ساله را فرو ریخته، حکومتى پانصد ساله را به ‏قدرت رساند. اما آنچه مهم است نقش موازى عباسیان درشرایط ویژه تاریخى است که با یک سوء استفاده بزرگ به قدرت رسیدند. در چنین شرایطی یک حرکت نسنجیده در عرصه سیاسى ازسوى علویان نفع عباسیان را در پی داشت. چنان که منصور از قیام ‏”محمد نفس زکیه” در سال ۱۴۵ به نفع عباسیان بهره بردارى کرد.

امام صادق(ع) که به دقت همه این تحولات اجتماعى را زیر نظر داشت‏ فضاى سیاست را هرگز آماده یک قیام علنى سیاسى ندید. آنچه که‏ جامعه اسلامى از آن رنج مى‏برد زیر ساخت فکرى بود. پرسش بزرگ مطرح ، این بود:

چه باید کرد؟

جدّ او امام حسین(ع) با قیام خونین خود دلهاى بسیارى از مسلمانان را درگوشه و کنار جهان اسلام متوجه اهل ‏بیت پیامبر(ص) کرده بود و در زمان امام صادق(ع) حکومتى روى کار آمده بود که‏از شعار«الرضا من آل محمد(ص‏») استفاده و سپس آل محمد واقعى ‏را کنار زده بود و مردم نیز پذیرفته بودند. این همه دگرگونى در جامعه اسلامى معلول چه عواملى بود؟ دراین فضاى تیره که مذاهب اهل ‏تسنن در حال شکل‏گیرى بودندچه چیزى‏ مى‏توانست ‏شیعه را پایدار سازد؟

در پاسخ باید گفت

آنچه که به درون فرهنگ مردم راه ‏یابد و تفسیر آنها از رابطه انسان با خدا و جامعه را دگرگون سازد ‏.

پس در حقیقت گام دوم در بنیانگذارى یک مکتب را حضرت صادق(ع) برداشت. مردمى که از پس قیام امام حسین(ع) دلداده این‏ خاندان شده بودند به سراغ آنها آمده و مى‏پرسیدند که اگر نه ‏امویان و نه عباسیان شما چه مى‏گویید؟ و چه تفسیرى از اسلام ‏دارید؟ و به عبارت روشن‏تر طرح جایگزین شما چیست؟

نشان دادن یک تفسیر جامع ازخدا، رابطه مردم با خدا و انسان موردنظر اسلام در آن زمان مهمترین دغدغه‏هاى حضرت امام جفعر صادق(ع) بوده است؛ اعتقادات عقلانى، اخلاق بایسته و دستورالعمل‏هاى فردى واجتماعى (فقه) مهمترین حوزه هایى بود که امام صادق(ع) در آن‏ها به طرح و اندیشه دینى پرداختند و چون چنین شد، تشیع داراى ‏شناسنامه رسمى گردید و مذهب ما به نام ایشان مزین شد.”[۲]

نظریه سوم:

“….توضیح این مطلب آن که: مذهب اسم مکان و به معنى محل رفتن است. عرب مى‏گوید:الْمَذْهَبُ إلَى الْمَاءِ وَ إلَى الْکِلاء «راه به سوى آب و گیاه» الْمَذْهَبُ إلَى شَرِیعَةِ الشَّطِّ «راه به سوى آبشخوار رودخانه». و چون راه به سوى وصول به دین اسلام داراى طرق متفاوتى گردید، و هر کدام از علماى عامّه براى خود راهى را به سوى دین جستند همچون مذهب حَنَفى، و مذهب مالِکى، و مذهب حَنْبَلى، و مذهب‏ شافِعى، راهى را که امام صادق علیه السّلام به سوى آن دین قویم اختیار نمودند، به نام مذهب جعفرى گردید.

در زمان رسول اکرم صلّى الله علیه و آله و سلّم، دین داراى مذاهب مختلفه‏اى نبود. همگى از راه خود رسول الله مى‏رفتند و از وى تبعیّت مى‏نمودند و به ظاهر احکام اکتفا مى‏کردند. دسته‏اى خاصّ به نام شیعه بودند که از راه و روش مولى الموحّدین أمیر المؤمنین علیه السّلام طبق دستور رسول خدا حرکت داشتند. اینان واقف به روح ولایت و سِرِّ نبوّت بودند، و علاوه بر احکام ظاهریّه اسلام از حقایق و اسرار آن و از رموز و معانى آن مطّلع گردیده بودند.

و اینان عامل به سنَّت بودند که رسول خدا طبق گفتارش پیروى و تبعیّت از أمیر المؤمنین علیه السّلام را واجب نموده و او را وصىّ و خلیفه خود فرموده بود.

پس از رحلت رسول الله صلّى الله علیه و آله و سلّم که خلافت بر محورى دیگر رفت و أمیر المؤمنین علیه السّلام را کنار زدند، و خودشان در مسند خلافت نشستند، چون غیر از ظاهر احکام چیزى نمى‏دانستند و از امامت و خلافت جز عنوان ریاست و تقدّم ظاهرى و فرماندهى چیزى را ادراک نمى‏نمودند، لا جرم دین به صورت قوانین و اصول ظاهریّه از آنِ ایشان گردید، و اکثریّت هم طبق قاعده: «النَّاسُ عَلَى دِینِ مُلُوکِهِمْ» از آن منهج پیروى کردند؛ ..

و پیروان آن حضرت که شیعه على محسوب مى‏گشتند همچون سلمان فارسى و ابو ذر غفارى و عمّار یاسر و مقداد بن اسود و حذیفة بن یمان و غیرهم از پیروان و شیعیان وى بودند، و در احکام و تفسیر و قرآن و مشورت در مهامّ امور به رأى او رفتار مى‏کردند، و حضرت أمیر المؤمنین علیه السّلام هم براى حفظ کیان اسلام از حقّ خویشتن گذشتند، ….. و لهذا دیده مى‏شد: رأى خلیفه به جاى آیه قرآن نشسته و به جاى دستور العمل و وصیَّت و سنَّت و منهاج پیغمبر قرار گرفته است. جمیع مردم عمل به قرآن را در این موارد ترک، و عمل به دستورات رسول اکرم را نادیده مى‏گرفتند، و طبق أمریّه صادره، و فرمان مَقْضِىّ از مقام خلافت (خلافت جائره جابره غاصبه مَنْ درآوردى) عمل مى‏کردند.

…این امر به همین صورت پیش آمد، در مدّت بیست و پنج سال حکومت سیاه و تاریک خلفاى ثلاثه پیش آمد، یعنى در یک ربع قرن پیش آمد. مردم با آن احکام و منهاج خو گرفتند و عادت کردند به طورى که وقتى حضرت مولى الموالى امام به حق بر سرکار آمدند و خواستند آن سنَّت‏ها و بدعتهاى باطله را که عمر بنا نهاده بود براندازند نتوانستند. چرا که عمر به کارهاى خود صبغه مذهب و دین داده بود، و همچون سامِرى مردم او را مقدس مى‏شمردند، و مخالفت با او را مخالفت با اسلام و پیامبر محسوب مى‏داشتند و …. أمیر المؤمنین در زمان خلافت خود در کوفه خطبه خواند و فرمود چنانکه در خطبه وسیله آمده است: «اگر من بخواهم بدعتهاى عمر را براندازم، همین لشگریان و جُنْدِ من از من متفرق مى‏گردند و مرا تنها مى‏گذارند».

زمان به همین نهج و منوال پیش آمد تا دوران عثمان، و سپس معاویه در شام و یزید و مروان و مروانیان، تا رسید به دوران عبّاسیّون همه و همه از همین قرار بود. مردم همگى از سنَّت خلفاى پیشین تبعیّت داشتند حتّى جماعتى که عثمان را تباه و فاسد مى‏دانستند، همه و همه دو خلیفه پیشین را بر حق، و اوامرشان را لازم الإجراء تا روز قیامت مى‏دانستند، و بدان معتقد بودند و عمل مى‏کردند.

در میان لشکریان أمیر المؤمنین علیه السّلام که همه مى‏گویند: شیعیان على بودند، چه در حَرْب جَمَل، و چه در حَرْب صِفّین، و چه در حَرْب نَهْروان، یعنى بر خلاف عثمان بودند- شیعه على در مقابل شیعه عثمان- و اکثریّت این سپاهیان معتقد به خلافت ابو بکر و عمر بوده‏اند، و بر سنَّت آنها رفتار مى‏کرده‏اند. و أمیر المؤمنین علیه السّلام نمى‏توانستند همه را برگردانند و به حق سوق دهند.

بر همین نهج و منوال شیعیان امام حسن و شیعیان امام حسین در کوفه از همین قماش بودند که قائل به حقّانیّت على و بطلان عثمان بوده‏اند، و على علیه السّلام را خلیفه ثالث به حق رسول خدا مى‏دانسته‏اند.

و در زمان حضرت سجّاد علیه السّلام امر به همین قسم بود که فقهاى سبعه مدینه که دو نفرشان شیعه بوده‏اند فتواى همگى حتَّى این دو نفر: سعید بن مُسَیِّب و محمد بن قاسم بن ابى بکر بر اساس فقه سنَّت بوده است.

در زمان حضرت امام محمد باقر علیه السّلام گرچه به واسطه گسترش روایت و تفسیر و حدیث و عرفان در مکتب علمى او این حقیقت به ظهور مى‏رسید، ولى چنان نبود که یکسره مطلب منکشف گردد، و روشن شود که حقیقت اسلام و دین و نبوّت و خلافت و امامت چیز دگرى مى‏باشد که توده مردم را از آن بهره‏اى نیست.

اوَّلین کس که سِرِّ ولایت و حقیقت نبوَّت را براى عامّه مردم منکشف کرد امام به حقّ ناطق جعفر بن محمد الصَّادق- علیه أفضل السَّلام و الصَّلوة- بود.

پس از رحلت رسول خدا و جریان واقعه سقیفه بنى ساعده پیوسته مردم در دو امر خطیر دچار شبهه و خطا گشتند:

۱- اوَّل امر امامت و ولایت و امارت و پاسدارى، که پنداشتند: هر کس زمام امور را در دست بگیرد او واقعاً زمامدار است و واجب الطَّاعة. خواه به تسلّط و فریب، خواه به انتخاب، خواه به وصیّت، خواه به شورى، خواه به اوامر حاکمانه. فلهذا یزید بن معاویه را خلیفه منصوب از قِبَل اهل حَلّ و عَقد به نصب معاویه و مُغیرة بن شُعْبه و اطرافیان و درباریانش دانستند، و طبق آن رفتار مى‏نمودند، و آثار شرعیّه واقعیّه را بر آن مرتّب مى‏نمودند.

۲- دوم أخذ معالم دین و سنَّت و علوم ظاهریّه و باطنیّه و تفسیر و عرفان و خلاصه جمیع مدرَکات انسانى و بشرى، که معتقد بودند: مصدر آنها همین امراى روى کار آمده گرچه به قوّه قهریّه بوده باشند خواهند بود.

و بر این اساس از خلفاى وقت حلّ مسائل علمیّه و معضلات و مشکلات خود را درخواست مى‏نمودند. و امور شرعیّه و صلوات و صیام و جهاد و سائر امور دینى و سیاسى و اجتماعى خود را از آن مصادر أخذ مى‏نمودند، و طبق آراء و نظریّاتشان رفتار مى‏کردند. یعنى خلفا و حکّام از دو ناحیه امارت و حکومت، و علوم و ما یحتاج فکرى مردم، مردم و امَّت را تغذیه مى‏کرده‏اند.

و این دو امر هر دو درست بر خلاف رویّه و اساس دین مبین اسلام مى‏باشد. دین مبین که بر اصل قرآن و سنَّت است پیوسته دعوت به حق مى‏کند، و از پیروى باطل شدیداً عامّه بشر را بر حذر مى‏دارد.

اما پس از ارتحال رسول خدا که محور ولایت از قطب خود منحرف گردید، و همه چیز واژگون شد، مسلمین نه امیرى به حقّ یافتند، نه درسى و تعلیمى راستین. و این امر لا یزال و پیوسته در میان طبقات و أجیال مختلفه مردم در هر مکان و هر زمان سارى است. و چنان محکم و استوار که کسى را یاراى نداى برخلاف آن نمى‏باشد.

و به عبارت دیگر: سالیان دراز امّت با اعتقاد به حق از باطل پیروى کرده است، و باطل را حقّ شناخته است، و به اعتقاد باطل خود از حقّ گریزان و فرارى بوده است.چه کسى است که در این مصیبت کبرى بتواند دم زند، و عَلَناً صَلاى بطلان همه دستگاهها و حکومتها را سر دهد؟ یکى حضرت امام حسین علیه السّلام است که با آن بیدارى و هوشیارى تکیه به شمشیر داد، و فاتحه خاندان ستم را خواند، و عالم را بیدار و هشیار نمود، و با خطابه‏ها و خطبه‏ها و سخنان مکرّرش عنوان عَدل و حقّ و صدق را در عالم بشریّت مطرح نمود.

و یکى حضرت امام صادق علیه السّلام است که به پیروى از آن فداکارى و تضحیه عظیم، در مدَّت سى سال با هزاران رنج و مشکله، و درد و مصیبت سِرِّ آن فداکارى را روشن ساخت، و روح دین و حقیقت اسلام را که زیر جِبال راسِیاتِ جهل و ظلمت نادانى مدفون گردیده بود بر مَلا ساخت…..آرى کارى را که امام صادق علیه السّلام نمود آن بود که با علوم خود عالم را به اسلام‏ واقعى و دین حقیقى آشنا فرمود. و زنگار کدورت از چهره دگرگون گردیده آن برگرفت. آن شریعت حقَّه را کما هو حَقُّه نشان داد…لهذا راهى را که امام جعفر صادق علیه السّلام پیمود و آن دین را نشان داد، همچون رائد و رهنمونى که در میان بیابان خشک و سوزان قافله را به مکان خَصْب و آب و گیاه رهبرى کند، امَّت را به دینِ آورده شده پیامبر و شریعت مرسله از جانب خدا رهنمون گردید.از اینجاست که: بدین مذهب که اوَّلین مذهبى بود در میان مذاهب گوناگون، مذهب جعفرى گویند. نه توهّم شود که: آن حضرت تأسیس دینى نموده، و یا به دین اسلام رنگ خاصّى را زده است‏…”[۳]

خلاصه دو نظریه :

طبق این دو نظریه ، تا قبل از زمان امام صادق ( علیه السلام) این فرصت برای اهل بیت ( علیهم السلام) پیش نیامده بود تا معانی دقیق امامت همچون ” افتراض طاعت ” و یا ” مرجعیت انحصاری اهل بیت ( علیهم السلام) در امور علمی و دینی و دنیوی  و…” را برای مردم بیان کنند و آن حضرت به تبیین این امر خطیر پرداختند و در واقع اصول امامت و تشیع راستین بعد از ایشان برای عامه مردم تبیین شد.بعلاوه تبیین صحیحی از تمام اصول مذهب تشیع همچون : توحید، نبوت و … نیز توسط ایشان به عامه مردم عرضه شد.

˜˜˜˜˜˜˜˜˜˜˜˜˜

جمع بندی :

آنچه با مطالعه مطالب بالا به دست می آید این است که هر کدام از این نظرات ، از جنبه ای خاص به دوران امامت امام صادق ( علیه السلام) پرداخته و تحلیل نموده اند که در جای خود صحیح و مطلوب می باشد. لذا شاید بتوان این طور نتیجه گرفت که تمام این عوامل در انتساب مذهب شیعه به ایشان درست بوده و امام صادق ( علیه اسلام)  از جهات مختلفی در احیاء و ابقاء این مطلب کوشیده اند .

به عنوان شاهد مثال، می توان به مناظرات مختلفی که امام صادق ( علیه السلام ) با افراد متفاوت انجام داده اند اشاره نمود که نشان دهنده وجود نمایندگان فرقه های فکری مختلف در عصر آن بزرگوار می باشد.:

-نمونه هایی از مناظرات امام صادق ( علیه السلام):

همان طور که می دانیم سران مذاهب چهارگانه اهل سنت با واسطه و  یا بدون واسطه از محضر حضرت تلمذ نموده اند .امام ( علیه السلام) با  ابوحنیفه  که به طور مستقیم شاگردی ایشان را کرده است ، مناظرات متعددی داشته اند ، که در کتب احتجاج موجود می باشد در اینجا به عنوان نمونه به یکی از آنها اشاره می کنیم  :

کنز الفوائد کراجکى، نوشته است که ابو حنیفه با حضرت صادق غذا خورد وقتى امام دست از غذا کشید گفت: (الحمد للَّه رب العالمین اللهم ان هذا منک و من رسولک»یعنى این نعمت از خدا و پیامبر تو است.

ابو حنیفه گفت: یا ابا عبد اللَّه با خدا شریک قرار دادى. فرمود واى بر تو خدا در قرآن میفرماید: وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ  در آیه دیگر میفرماید: وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَیُؤْتِینَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ  ابو حنیفه گفت: بخدا قسم مثل اینکه تا کنون این دو آیه را در قرآن نخوانده بودم و نه تا حالا شنیده بودم.

حضرت صادق فرمود: بلى من خوانده‏ام و شنیده‏ام ولى خداوند این آیه را در باره تو و امثال تو نازل نموده أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها یا بر دلها قفل زده شده و فرمود: کَلَّا بَلْ رانَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ چنین نیست بلکه ظلمت ظلم و بدکاریشان بر آنها غلبه نموده.”[۴]

در اینجا امام ( صادق علیه السلام) شبهه توسل و شفاعت را که در ذهن بیمار ابوحنیفه جولان می داد به زیبایی پاسخ داده اند .

یکی دیگر از فرقه هایی که در زمان امام صادق ( علیه السلام) پیروانی جمع کرده بود، صوفیه بودند که در ظاهر لذات مادی را بر خود حرام کرده و زهد را در پیش گرفته بودند. امام ( علیه السلام) مناظراتی با ایشان داشته اند:

” سفیان ثورى خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسید دید لباسى سفید مثل پوست تخم مرغ پوشیده است. عرض کرد آقا این لباس را شما نباید بپوشید.

فرمود گوش کن آنچه میگویم و حفظ نما سخنانم را که براى تو در دنیا و آخرت بهتر است. در صورتى که بدین اسلام و سنت پیامبر بمیرى و بى‏دین از دنیا نروى. پیغمبر اکرم در زمان فقر و تنگدستى زندگى میکرد ولى وقتى دنیا روى آورد و نعمت فراوان شد شایسته ترین مردم باستفاده از این نعمتها پاکان مردم و نیکوکاران و مؤمنین هستند نه کافران و منافقان و تبهکاران!. ثورى این لباسى که بنظر تو بد آمد من با همین لباس از وقتى بیاد دارم هیچ گاه صبح را بشام نرسانده‏ام که در مالم حقى باشد و خداوند مرا دستور داده باشد در محل معینى صرف کنم مگر اینکه صرف کرده‏ام.

بعد گروهى از همفکران سفیان ثورى که بظاهر خود را زاهد نشان میدادند و مردم را دعوت میکردند که در پشمینه پوشى با آنها هم آهنگ شوند آمده گفتند دوست ما نتوانست جواب شما را بدهد و از آوردن دلیل عاجز شد.

فرمود شما دلیل‏هاى خود را بیاورید گفتند دلیل ما از قرآن است فرمود استدلال کنید قرآن شایسته ترین برنامه‏ایست که باید عمل شود.

گفتند :خداوند حکایت میکند از حال گروهى از اصحاب پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله “وَ یُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ” خداوند این دسته را ستایش میکند بواسطه اینکه دیگران را بر خود مقدم میدارند.در آیه دیگر میفرماید: وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً  غذا را با علاقه‏اى که به آن دارند به بیچاره و یتیم و اسیر مى‏بخشند. گفتند: ما بهمین دو آیه اکتفا مى‏کنیم.

یکى از حاضرین گفت ما مى‏بینیم شما نسبت به غذاهاى لذیذ پارسائى مینمائید با این وضع بمردم دستور میدهید دست از اموال خود بردارند و شما از ثروت آنها بهره‏مند شوید.!!

امام علیه السّلام فرمود: سخنان بى‏فایده را رها کنید اکنون بگوئید شما از ناسخ و منسوخ قرآن اطلاع دارید و محکم و متشابه را مى‏شناسید که هر کس گمراه شد بواسطه وارد نبودن بناسخ و منسوخ و محکم و متشابه بود. گفتند تمام آنها را اطلاع نداریم ولى بعضى از ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه را مى‏شناسیم.

فرمود از همین جهت گرفتار شده‏اید احادیث پیامبر نیز همین طور است:…..در ضمن قرآن مجید شاهد است بر رد گفتار شما و از این کار بشدت باز میدارد وَ الَّذِینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً

توجه مى‏کنید خداوند در این آیه بر خلاف نظر شما که میگوئید مردم را بر خود مقدم بدارید دستور میدهد و کسى که بگفته شما عمل نماید خداوند او را اسرافگر مینامد در چند آیه از قرآن میفرماید خداوند اسرافگران را دوست ندارد هم از زیاده روى در انفاق باز داشته و هم از سخت‏گیرى.

حد وسط را دستور داده نه آنچه دارد انفاق کند بعد دست بدعا بردارد که خدایا بمن روزى عنایت کن خداوند هم دعایش را مستجاب نکند چنانچه از پیامبر اکرم نقل شده که فرمود خداوند دعاى چند دسته از امت مرا مستجاب نخواهد کرد.

۱- کسى که نفرین بر پدر و مادر خود کند.

۲- کسى که قرض بدیگرى داده نه شاهد گرفته و نه نوشته‏اى از او دارد بدهکار پولش را نمیدهد او نفرین مینماید.

۳- مردى که نفرین بر همسر خود میکند با اینکه خداوند طلاق را بدست او قرار داده و میتواند رهایش کند.

۴- مردى که در خانه بنشیند و دعا کند خدایا بمن روزى بده و بدنبال کارى‏ نرود و در جستجوى روزى نباشد. خداوند میفرماید بنده من مگر بتو اعضا و جوارح سالم نداده‏ام که در پى روزى بروى و در جستجوى نان خارج شوى و بر بستگان و خویشاوندان خود را تحمیل نکنى اگر چنین میکردى بهانه‏اى داشتى اکنون اگر بخواهم بتو روزى میدهم و در صورتى نخواهم سخت میگیرم دیگر بهانه‏اى ندارى.

 ۵- کسى که خداوند باو ثروت زیاد داده همه را انفاق کند بعد دست بدعا بردارد که خدایا بمن روزى عنایت کن خداوند میفرماید مگر بتو روزى فراوان ندادم آیا اقتصاد و میانه روى را ملاحظه کردى که من دستور داده بودم و از اسراف خوددارى کردى با اینکه نهى کرده بودم.

۶- کسى که نفرین در باره قطع رحم نماید.

آنگاه خداوند پیغمبرش را تعلیم میدهد که چگونه انفاق کند زیرا مقدارى طلا در نزد آن حضرت بود نخواست شب آنها را نگه دارد همه را صدقه داد صبح سائلى آمد و در خواستى کرد ولى چیزى نبود که باو بدهد سائل پیامبر را بر نداشتن سرزنش کرد آن جناب غمگین شد چون بسیار رقیق القلب و مهربان بود.

خداوند پیامبرش را تأدیب نموده فرمود لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلى‏ عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً نه دست را بگردن ببند و انفاق نکن و نه آنقدر گشاده دستى نما که بعد مورد سرزنش واقع شده اندوهگین شوى میفرماید مردم از تو میخواهند و عذرى نمى‏پذیرند وقتى همه را بخشیدى دستت خالى مى‏شود اینها احادیث پیامبر است که قرآن آن را تصدیق میکند و قرآن را مؤمنین که اهل آن هستند تصدیق مینمایند….بدانید که من از پدرم شنیدم از آباء گرام خود نقل میکرد که پیامبر اکرم روزى فرمود از هیچ چیز باندازه موقعیت مؤمن تعجب نمیکنم اگر پیکر او را با قیچى ریز ریز نمایند در دنیا بنفع اوست و اگر مالک مشرق و مغرب زمین گردد باز بنفع اوست هر چه خدا نصیبش فرماید بصلاح اوست کاش معلوم میشد آنچه توضیح دادم مطلب را براى شما ثابت کرد یا باز بگویم….. بد راهى را انتخاب کرده‏اید و مردم را تشویق میکنید بر خلاف کتاب خدا و سنت پیامبر و احادیثى که قرآن آنها را تصدیق مینماید از روى نادانى آنها را رد میکنید چون توجه بتفسیر قرآن و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و امر و نهى ندارید…..اکنون متوجه شوید و تربیت خدا را پیش بگیرید و دست از دستورات او برندارید در مسائلى که وارد نیستید باهلش مراجعه کنید تا پاداش آن را بیابید و بهانه‏اى در جستجوى راه حق نگذاشته باشید. و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه قرآن را یاد بگیرید و حلال و حرام را تشخیص دهید تا بخدا نزدیک شوید و از جهل و نادانى فاصله پیدا کنید نادانى را بنادانان سپارید که بسیار زیادند دانشمندان کم هستند خداوند میفرماید وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ بالاتر از هر دانائى دانشمندى است.”[۵]

- نمونه هایی از مناظرات شاگردان امام صادق ( علیه السلام):

همان طور که اشاره شد امام ( علیه السلام) شاگردان بسیاری تربیت کردند که عده ای از انها از نظر معلومات در سطوح بسیار عالی بوده اند و حضرت ایشان را تایید نموده اند .

در اینجا به مناظرات یکی از شاگردان ایشان به نام ” مومن طاق” ، با مخالفان تشیع اشاره می کنیم:

“شریک بن عبد اللَّه از اعمش نقل کرد که گروهى از شیعیان و خوارج در کوفه پیش ابو نعیم نخعى اجتماع نمودند. ابو جعفر محمّد بن نعمان مؤمن طاق نیز حضور داشت. ابن ابى خدرة گفت: من براى شما شیعیان ثابت میکنم که ابا بکر از على و تمام اصحاب پیغمبر بهتر است با چهار امتیاز که هیچ کس نتواند آن را رد کند.

۱- او دومین نفر است که در خانه پیغمبر دفن شده. ۲- دومین نفر است که با پیغمبر در نماز بود. ۳- نفر دوم است که بر مردم نماز خوانده در موقعى که پیغمبر پس از آن وفات یافت. ۴- او نفر دوم است که لقب صدیق را در این امت گرفته.

مؤمن طاق گفت: پسر ابى خدره من براى تو ثابت میکنم که على علیه السّلام از ابا بکر و تمام اصحاب پیغمبر بهتر است با همین امتیازاتى که براى ابا بکر شمردى و اثبات میکنم که این امتیازات براى ابا بکر عیب و نقص است و براى تو ثابت میکنم که واجب است که پیرو على شوى و از او اطاعت کنى با سه دلیل از قرآن با اشاره و توصیف از پیغمبر اکرم با تصریح و نام بردن و از عقل با اندیشه و تفکر.

قرار شد ابراهیم نخعى و اسحاق سبیعى و سلیمان بن مهران داور این بحث و مناظره باشند و قضاوت کنند.ابو جعفر مؤمن طاق گفت: پسر ابى خدره بگو به‏بینم پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلم خانه‏اى را که خداوند باو نسبت داده و نهى نموده از اینکه بدون اجازه داخل نشوند بعنوان میراث براى بازماندگان خود نهاده یا صدقه است بر تمام مسلمانان هر کدام را مایلى انتخاب کن.

ابن ابى خدره فرو ماند چون میدانست هر کدام را انتخاب کند ایراد بر او وارد است.

مؤمن طاق گفت: اگر میراث براى خانواده خود گذاشته باشد وقتى از دنیا رفت داراى نه زن بود به عائشه دختر ابى بکر یک نهم از یک هشتم خانه‏اى که در آن ابا بکر دفن شده میرسد از تمام آن منزل نیم متر در نیم متر باو میرسد، اگر صدقه گذاشته باشد از این بدتر در این صورت آنقدر باو از خانه میرسد که بکوچکترین افراد مسلمان برسد داخل شدن در خانه پیغمبر بدون اجازه‏اش در زمان حیات و بعد از مرگش گناه است مگر براى على بن ابى طالب و فرزندانش زیرا خداوند آنچه براى پیغمبر حلال نموده براى آنها نیز حلال است.

سپس گفت: شما میدانید که پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله دستور داد درهاى تمام کسانى که بمسجد باز میشد ببندند مگر در خانه على. ابو بکر تقاضا کرد یک سوراخ برایش باز بگذارند تا از آن سوراخ پیغمبر را ببیند قبول نکرد. عمویش عباس از این جریان ناراحت شد. پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله خطبه‏اى ایراد کرد در آن سخنرانى فرمود خداوند امر کرد به موسى و هارون که براى قوم خود در مصر خانه بسازند دستور داد که در مسجد آنها شخص جنب نخوابد. و با زنان نزدیک نشوند مگر موسى و هارون و فرزندان آنها. على نسبت بمن مانند هارون است نسبت بموسى و فرزندانش چون فرزندان هارون حلال نیست براى هیچ کس که در مسجد پیغمبر با زنان همبستر شود و یا جنب در آنجا بسر برد مگر براى على و فرزندانش همه قبول کرده گفتند: صحیح است.

مؤمن طاق گفت: یک چهارم دینت از بین رفت پسر ابى خدره این خود امتیازى بود براى على علیه السّلام که هیچ کس همتا و مانند او نبود اما اینکه ابا بکر نفر دوم بود در غار با پیغمبر بگو ببینم خداوند سکینه و آرامش را بر مؤمنین و پیغمبر در غیر نماز نازل نموده؟ ابن ابى خدره گفت: آرى.

مؤمن طاق گفت: پس در این صورت خداوند در غار بر او سکینه و آرامش نازل نکرده و حزن و اندوه او را یادآور شده است. ولى على بن ابى طالب همان شب در بستر پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله خوابیده بود و جان خویش را در کف نهاده در راه پیغمبر مقام او از دوست تو که در غار با خود پیغمبر بود (باز هم ناراحت و محزون بود) بالاتر است. گفتند: صحیح است.

مؤمن طاق گفت: پسر ابى خدره نصف دین تو از بین رفت. اما اینکه ابا بکر دومین نفر است که لقب صدیق یافته. خداوند بر ابا بکر واجب نموده که طلب آمرزش کند براى على بن ابى طالب در این آیه: وَ الَّذِینَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ تا آخر آیه  این لقبى که براى ابا بکر ادعا میکنى چیزى است که مردم برایش تراشیده‏اند کسى را که قرآن گواهى بصدق و راستگویى او داده و او را تصدیق کرده بالاتر از کسى است که مردم برایش چنین لقبى بگذارند. على علیه السّلام در منبر بصره فرمود:

 «انا الصدیق الاکبر آمنت قبل ان آمن ابو بکر و صدقت قبله قال الناس صدقت‏”

من صدیق اکبر قبل از ابا بکر ایمان آوردم و پیش از او تصدیق برسالت پیامبر کردم مردم همه گفتند راست میگوئى.

مؤمن طاق گفت: پسر ابى خدره سه چهارم دینت از بین رفت اما اینکه گفتى نماز بر مردم خوانده ادعائى براى دوست خود کردى که ثابت نشد و به انجام‏ نرسید این امتیاز بتهمت نزدیک‏تر از فضیلت و مقام است.  اگر این نماز خواندن بدستور پیغمبر بود او را از نماز جلوگیرى نمیکرد مگر نمیدانى وقتى ابا بکر جلو ایستاد که نماز بخواند پیغمبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله بیرون آمد و جلو ایستاد و نماز خواند و ابو بکر را مانع شده و کنار زد این نماز از دو صورت خارج نیست یا دسیسه‏اى بود که انجام داد همین که پیامبر متوجه حیله او گردید با ناراحتى و شدت بیمارى که داشت بیرون آمد و نگذاشت نماز بخواند تا بعد همین کار را دلیل بر موقعیت و مقام خود نگیرد و آنها مجبور شوند از قبول کردن. وجه دوم اینکه بگوئیم خود پیغمبر او را مأمور کرده بود و باو واگذار نموده بود مانند رساندن سوره برائت که ابتدا به ابا بکر داد جبرئیل نازل شد و گفت: نه باید خودت یا یکى از افراد خانواده باشد جریان نماز هم همین طور بوده در هر دو صورت دلالت بر ذمّ ابا بکر مینماید زیرا آنچه پنهان بود و دیگران نمیدانستند کشف گردید این خود دلیل آشکارى است بر اینکه ابا بکر لیاقت خلافت را بعد از پیغمبر نداشت و نه مورد اعتماد بود در امور دینى، گفتند: راست میگوئى.

مؤمن طاق گفت: پسر ابى خدره تمام دینت از بین رفت با این مدحى که کردى رسوا شدى.

حاضرین به ابو جعفر مؤمن طاق گفتند: حالا دلیلى که در مورد اطاعت کردن از على علیه السّلام گفتى بیاور.

مؤمن طاق گفت: از قرآن که توصیف نموده او را این آیه یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ  على علیه السّلام را داراى این صفت مى‏یابیم که در این آیه خداوند فرموده: وَ الصَّابِرِینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ .

یعنى آنهائى که در جنگ و رنج شکیبایند أُولئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولئِکَ هُمُ‏الْمُتَّقُونَ  تمام امت اسلام اجماع نموده‏اند بر اینکه این صفتها شایسته على علیه السّلام است زیرا او هرگز در جنگ فرار نکرد با اینکه دیگران چندین مرتبه فرار نمودند.

همه گفتند: راست گفتى.  اما چیزى که پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلم تصریح بنام او نموده است اینست که فرمود:

انى تارک فیکم الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدى کتاب اللَّه و عترتى اهل بیتى فإنهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض‏

. قوله مثل اهل بیتى فیکم کمثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق و من تقدمها مرق و من لزمها لحق.

من میان شما دو امانت گرانبار میگذارم که تا وقتى چنگ بدامن آن دو داشته باشید گمراه نخواهید شد بعد از من کتاب خدا و خانواده‏ام آن دو از یک دیگر جدا نمیشوند تا وقتى در حوض کوثر پیش من آیند و این فرمایش دیگر پیغمبر که فرمود مثل اهل بیت من همچون کشتى نوح است هر که سوار آن شد نجات یافت و هر که کناره گرفت غرق شد و هر که بر آنها مقدم شود گمراه است کسى که چنگ بآنها زند بمقصود میرسد.پس کسى که چنگ بدامن اهل بیت پیغمبر زند هدایت یافته و سبب هدایت دیگران مى‏شود طبق فرمایش خود پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله و هر که چنگ بدامن دیگران زند گمراه و گمراه‏کننده است.

حاضرین گفتند: راست میگوئى.

اما دلیل عقلى اینکه تمام دنیا و مردم پیرو عالم و دانشمند هستند ما مى‏بینیم ملت مسلمان بر این معنى اتفاق و اجماع دارند که على داناترین اصحاب پیامبر بود و همه مردم از او استفاده میکردند و محتاج باو بودند اما على علیه السّلام بهیچ کدام آنها احتیاج نداشت این یک واقعیت انکارناپذیر است دلیل اینکه باید از عالم پیروى کرد در قرآن این آیه است أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدى‏ فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ

بحث و مناظره‏اى مانند آن روز اتفاق نیافتاده بود گروه زیادى پیرو اهل بیت پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلم شدند.”[۶]

نمونه دیگر:

ابو جعفر مؤمن طاق برخوردها و بحثهائى با ابو حنیفه داشته از آن جمله میگوید: روزى ابو حنیفه باو گفت: تو قائل برجعت هستى؟ مؤمن طاق گفت آرى ابو حنیفه گفت امروز بمن هزار درهم (سکه نقره) بده تا در رجعت بتو هزار دینار (سکه طلا) بدهم، مؤمن طاق گفت: اشکالى ندارد تو یک ضامن بده که در رجعت بصورت انسان بیائى نه بصورت خوک.

روز دیگرى باو گفت اگر على بن ابى طالب حقى در خلافت داشت چرا بعد از درگذشت پیغمبر حق خود را مطالبه نکرد؟ مؤمن طاق گفت: ترسید او را هم جنیان بکشند چنانچه سعد بن عباده را کشتند ولى با تیر مغیرة بن شعبه انتشار دادند که جنى‏ها او را کشته‏اند.)

یک روز ابو حنیفه با مؤمن طاق گردش میکرد در یکى از بازارهاى کوفه یک- نفر فریاد میزد چه کسى بچه‏اى که گمشده است میشناسد و دیده است؟ مؤمن طاق گفت:

اما بچه گمشده را ندیده‏ام اما پیرمرد گمراه را اگر میخواهى دست این شخص را بگیر اشاره به ابو حنیفه کرد.

پس از فوت حضرت صادق ابو حنیفه مؤمن طاق را دید باو گفت: امامت مرد؟گفت: بلى ولى امام تو را تا روز قیامت مهلت داده‏اند و زنده است (مقصودش شیطان بود)[۷]



[۱] . تاریخ تشیع، ۱۳۷۶ش. ص۷۸٫

[۲] برگرفته از سایت تبیان مقاله” مذهب شیعه چرا مذهب جعفری نامیده شد؟

[۳] امام شناسى، ج‏۱۶، ص: ۲۵۵

[۴] زندگانى حضرت امام جعفر صادق علیه السلام      ص   ۲۱۴    باب هفتم مناظرات امام علیه السلام با ابو حنیفه و سایر اهل زمانش‏

[۵] زندگانى حضرت امام جعفر صادق علیه السلام     ص    ۲۱۱    باب هفتم مناظرات امام علیه السلام با ابو حنیفه و سایر اهل زمانش‏

[۶] زندگانى حضرت امام جعفر صادق علیه السلام       ص  ۳۳۲    باب دوازدهم بحث و مناظره اصحاب امام صادق علیه السلام با مخالفین‏

[۷] زندگانى حضرت امام جعفر صادق علیه السلام        ص ۳۳۶    باب دوازدهم بحث و مناظره اصحاب امام صادق علیه السلام با مخالفین‏

ادامه
کلیه حقوق معنوی این سایت متعلق به شبکه دررنت می باشد Back to top