متن مجری

 دکلمه

ای سفر کرده ،زمان آمدنت چه دیر شده و بی تو چه سخت می گذرد /اشک چشمانم را گواه می گیرم که بی قرار توام/ چشم به راه دوخته ام تا تو بیایی/ اندوه نیامدنت لحظه ها را هم بی تاب کرده است . . .

 ای غریب، ای تنها/ بر کدامین خاک و کدامین سرزمین تو را جستجو کنم؟

گفته اند که در شهر و دیار ما می آیی/ از چشم ها می گذری/ بی آنکه دیده گان گنه کار ما لذت حضور تو را درک کنند/ گفته اند سنگفرش بازارهای شهر، بوی تو را دارد/ فرش های خانه هامان، نشان از تو گرفته اند/ و دیار ما بارها حضور تو را احساس کرده است.

وا حسرتا، ای عزیز، ای گرانمایه/ در کدامین دیار، ردّ پای تو را بجویم؟ از یمن تا سمرقند، از بخارا تا عدن، از مصر تا آفریقا، از مدیترانه تا هندوستان، از کالبد خاکی پلّه های سرداب سامرا، تا دیوارهای کاهگلی مسجد سهله، از سنگ های غربت گرفته ی صفا و مروه، تا کالبد افسرده ی قلب خاکستری من، همه و همه جا تو را می جوید. . .

ادامه

دکلمه 

پنجره ی دلم را رو به باغ خیال گشوده و غرق در افکار خود بودم.از بی وفایی زمانه به ستوه آمده بودم. گویی بغض بر گلویم چنگ می انداخت . با خود می گفتم چرا همیشه نشسته‌ایم و پشت هم برایش «باید» بافته‌ایم. لیست بلند بالایی از «باید»ها ساخته‌ایم تا او بیاید و همه‌ را به تنهایی بر دوش کشد و تمام درد‌های جامعة بشری را به تنهایی مداوا کند و تمام انتظارات ما را برآورد.
هر وقت از دنیا خسته می‌شویم، هر وقت مشکلی آزارمان می‌دهد، فارغ از این‌که چقدر بزرگ یا به کجا مربوط باشد، آهی می‌کشیم و می‌گوییم: «آقا می‌آید و همه مشکلات را حل می‌کند.»، «آقا که آمد باید فلان شخص را فلان کند»، «آقا که آمد باید این کار را این طور درست کند» و هزاران جور جملة دیگر.

ادامه

ده ها راه، صد ها، هزار ها، و من مانده ام، درمانده ام. چه کنم که نکرده باشم؟ به کدامین راه قدم بگذارم؟ حقیقت را در کدامین وادی جستجو کنم؟ خسته از حیرت من، خسته از ندانستن من. خسته از بی یاری، خسته از ناکامی، خسته از نادانی. خسته ام. خسته تر از من چه کسی است؟ مانده ام، مانده تر از من چه کسی است؟

آه . . . ستاره ها، ستاره ها، چه خوش می درخشند این ستاره های آسمان. و چه نعمتی هستند در این بیابان. باید بروم، باید راه بیفتم، باید به کمکشان، راه را بیابم. اما نمی توانم، می ترسم. بیابان تاریک مرا می بلعد. کفتار ها، کفتار ها، آنان که سیاهی وحشت انگیزشان، دلم را می لرزاند و توان پیمودن راه را می کُشد. پس ماه کجاست؟ کجاست تا نور پاکش لشکر تاریکی را عقب براند و مسیر مرا از وحشت تهی؟ کجاست ماه تا بشوید هرآنچه پلیدی است و روشن کند هر آنچه تاریکی. خسته ام. خسته از حرف تو و صحبت او. خسته از راه دراز. خسته از همسفر و شهر و دیار. خسته از بی یاری، خسته از ناکامی. نازنینم، تو بگو کی آیی؟

ادامه

خورشیدا

نور وجود توست که آتش شوق را در دل تاریک ما بر می فروزد و گرمای حضور توست که گوهر وجود را در میان کوران و سرمای دوران به زیر کوه های یخین زنده نگاه می دارد

عزیزا

بس طولانی است که این نگاه های منتظر، به راه آمدنت دوخته مانده است و اندوهبار که دیده هایمان به راهت سپید گشت و هنوز سپیده دمان طلوع تورا نظاره نکرده است

موعودا

وعدهء دیدار تو و نیوشیدن صدای پر مهرت خواب را از زبانمان می زداید و ذکر نامت را بر زبانمان روشن نگاه می دارد

ادامه

امید آل فاطمه به نرگس است و نرگسش
که پرز عطر او شود مشام روزگارها

زهی زهی تلاوتش ، تلاوت و حلاوتش
که بوسه از دهان او پدر گفته بارها

به مدح صاحب الزمان سرود گل به صد زبان
رسد به اوج آسمان زسنگ و کوهسارها

نوید نصر آمده امام عصر آمده
تو را تو را سرودها مرا مرا شعارها

ادامه

کلیه حقوق معنوی این سایت متعلق به شبکه دررنت می باشد Back to top